تبليغاتX
شالیز
ادبی

...وامروزچندم است؟...چند روزاست که به درختم سلام نکرده ام؟..چه مدت است که درختم را ندیده ام ؟...اصلا امروزچند شنبه است؟..اولین چهارشنبه؟.. یا آخرین چهارشنبه ؟.. شاید هم هر دو..شاید هم برعکس..شاید هم هردوبرای هردو...

اما کدام یک؟...برای اینکه بفهمم امروزاولین چهارشنبهً سال است..یاآخرین چهارشنبهً سال.. بایداز تقویم کمک بگیرم ..باید دقت کنم.باید خیلی دقت کنم.باید هوشیار باشم تا جای پاهایم وجای چشم هایم رالابلای برگهای تقویم گم نکنم....

خیلی گم شده ام..آنقدرکه دیگراین بیشتروبیشتر گم شدن،به فکر وادارم نمی کند..ناراحتم هم نمی کند..اما هنوز می توانم یک چیزهایی رابه یاد آورم..و شما قبل از خواب حرفهای زیادی برایم دارید..میان بیداری وخواب وحرف وسکوت..پرسشی هم هست..دلم نمی خواهد باشد..اماهست...شمامی پرسیدازمن...یا من می پرسم از خودم؟..این پرسش شبانه مان را..که به عید چند روز باقی مانده؟....

پاسخی می دهم به زمزمه..که پاسخی داده باشم به شما..اما روشن نیست....من می دانم امروز چندم است.می دانم چند روزبه عید باقی مانده..حتی می دانم چند ساعت..این تاریخ ِ سال وماه وروزوساعت ودقیقه وثانیه راهم بارها به آن پرستارمهربان نگون بخت، قبل از اینکه خودش به این نتیجه برسد که باید تا آخر عمر بستری شود گفته بودم..اما وقتی شما می پرسید..همهً چیزهایی  که به زحمت جایشان  را در ذهنم  پیدا کرده ام..ناگهان جابجا می شوند...طوری به هم می ریزند که دیگر جای هیچ چیزروشن نیست..شاید هم تاریک است..شاید هم هردو..شاید هم برعکس ..شاید هم هردوبرای هردو..

چرا نمی توانم بفهمم امروزکدام چهارشنبه است؟..چرا نمی توانم هیچ حسی را احساس کنم؟..تازه هنگامی که شما به خواب می روید..در لحظات میان بیداری و مردنم..می فهمم..احساس می کنم..که چقدر برای زندگی کردن..تاخیردارم من...

 چند روز است که به درختم سلام نکرده ام؟..چه مدت است که درختم را ندیده ام؟.. چند وقت است که درختم به دیدنم نیامده؟...

برای چه دارم دنبال وقت وزمان می گردم؟!درخت ِمن ومن که برای ملاقات همدیگر هیچوقت احتیاج به زمان نداشتیم..درهرلحظه ای می توانستیم یکدیگر را ببینیم..کافی بودفقط به هم فکر کنیم..یا مثلا به چیزی فکر کنیم که یک بار اتفاقی با هم آن رادیده بودیم..ویا به همهً چیزهایی که باهم به آنها فکرمی کردیم ودر باره شان حرف می زدیم...

برای همین بودکه آمدنش به بیمارستان اصلا دلیلی نداشت..خودش هم می دانست..

..با این همه آمد.من گوشه ای در کنار ِآن بیماران بیچاره نشسته بودم که ناگهان پرستار بخش شتابزده وبا نگاه ِ ثابت ِعجیب وغریبی که انگار در یک نقطهً خشک جا مانده بود به من نزدیک شد وبااینکه خیلی دلش می خواست فریاد بکشد،اما فقط چون حرفه اش ایجاب می کردخیلی ملایم وآهسته، طوری که به بیماران ِدیگر سرایت نکندوبخش ورئیس بخش رابه هم نریزد،به من گفت، تو یک ملاقاتی عجیب داری!درختی به بیمارستان آمده ومی گوید درخت چناری را در آنسوی اقیانوسها می شناسد وفقط می خواهدتو را ببیند!

متوجه بودم  طفلک چه فشاری رادارد تحمل می کند که جیغ نکشد.صدایش تقریبا می لرزید.گفت، آنجاست.آن بیرون.با قامتی بلندوچهارشانه ،با موهای پریشان بین طلایی وزیتونی..وچشم های آرام بین آبی وسبز.این بار دیگر صدایش واقعا می لرزید..ومن علتش را البته می دانستم.

در یکی از آن شبهای طولانی ،در بارهً قیافهً درختم هم مختصری به این پرستار مهربان گفته بودم ودرلبخندِپنهانی که به تندی آن رامی پوشاند، دیده بودم که این یکی را دیگر ابدا باورنکرده است..مخصوصا وقتی به سختی تلاش می کردم برایش توضیح دهم و توصیف کنم که چه درخت ِخوش قدوبالا،زیبا وجذابیست...

اما من نخواستم درختم را ملاقات کنم.نه اینکه با هم قهر باشیم.هرگز.من و درختِ من،هیچوقت دیگر هم با هم قهر نکرده ایم .

اگر نخواستم آن روز او را ببینم به خاطرهمان پاسخ ها بود که روشن نبود..به خاطرهمان پرسش ها که آن هم روشن نبود..مخصوصا وقتی شما می پرسید ازمن..یا من می پرسم از خودم..آن وقت است که جای همهً چیزها ناگهان در ذهنم جابجا می شود..

شاید اگرحاضر می شدم درختم را ببینم...با هم حتی در همان بیمارستان قهوه ای بنوشیم..سیگاری بکشیم..وگپی بزنیم..حالم بهتر می شد..ولی هجوم پرسش ها که روشن نبود..وهجوم پاسخ ها که روشن نبود..آزارم  می داد.

از این گذشته ،نمی خواستم درختم را غمگین کنم.آن هم وقتی راه افتاده بود واین راه دراز راآمده بودتا من را ساعتی ملاقات کندولبخند های عمیق وپنهان وزیبا بزند ولحظه های کوتاهی را خوشحال وسبک وآرام باشد.بخصوص اینکه می دانستم برعکس درخت چناری که در آنسوی اقیانوسها می شناسد،چقدر دوست دارد شادی ساده ترین لحظه ها را هم از دست ندهد...یک شادی کودکانه که گاهی به نظرم حتی احمقانه می آمد..اما وقتی خوب فکر می کردم می دیدم حق دارد اگر اجازه ندهد، حتی شادی های ساده وکوچکش ،بیخودی وراحت از دست برود..خوب می دانستم که چقدر برای به دست آوردن همین احساس کوچولو،سالهای طولانی ، وسط آن چهارراه جنگلی،زیر بادوبارانهای تندوطوفان ،آنجا کنار دریاچه ایستاده وبه آن فکر کرده...کاری که اگر درخت چنار هم می خواست..یا اگر می دانست..نمی دانم ..شاید هم هر دو..شاید هم برعکس ..شاید هم هردوبرای هردو.....بهرحال می توانست بکند...

ولی درخت من،نظرم را رد می کرد. می گفت این یک جور احساساتی گریست که آدم درست مثل بچه ها دنبال مقصربگردد! می گفت حتی بچه های حالا که بلدند با کامپیوتر فقط بازی کنند هم دیگر این لوس بازیهای احساسی را کنار گذاشته اند..موضوع ساده ست! ما در سالهای متفاوتی زندگی کرده ایم!...تازه چند موضوع سادهً دیگر هم هست و آدم باید خیلی نادان باشد که همینطوری راحت وآسوده به درخت چنار بگوید که چرا این کار را کرده و چرا آن کار را نکرده...اصلا برای اینکه جرات کنی یک درخت را مقصربدانی،باید هزاران هزار دلیل داشته باشی!..

راستش را بخواهید دقیقا به خاطر همین بود که لااقل آنروز نمی خواستم درختم را ملاقات کنم...

فراموش کردن ،چقدرمی تواند آسان باشد؟..به یاد آوردن، چقدرمی تواند سخت باشد؟...شاید هم برعکس..سخت برای فراموش کردن..وآسان برای به یاد آوردن..شاید هم هردو... شایدهم هردو برای هردو...چه اهمیتی می توانست داشته باشد؟..جایی که من ایستاده بودم،همه چیز به طرز احمقانه ای آسان وبه شکل بی رحمانه ای سخت بود..شاید هم برعکس..سخت برای احمقانه وآسان برای بی رحمانه...شاید هم هردو..شاید هم هر دو برای هردو..

وآنوقت بود که جای همهً چیزها ناگهان در ذهنم جابجا می شد..حتی جمله ای که بارها تکرارکرده بودم..که آدم اینجا فراموش نمی کند.....که آدم  اینجا  بیشتر به  یاد می آورد.....

درست است.پس این تصمیم درستی بودکه نخواستم درختم را لااقل آنروزببینم..چون درست تنها وقتی که می توانستم بیشتر فراموش کنم، هنگامی بود که درختم را ملاقات می کردم..ودرست تنها وقتی که می توانستم بیشتر به یاد آورم،باز هم هنگامی بود که درختم را ملاقات می کردم.سالها بود درخت من این را به خوبی می دانست که چقدردارم برای این به یاد آوردن برای فراموش کردن..واین فراموش کردن برای به یاد آوردن تلاش می کنم...شاید هم برعکس..شاید هم هردو..شاید هم هردوبرای هردو....بهرحال این خیلی مهم نبود..

مهم این بودکه من هربارکه درختم را می دیدم ،به یک اندازه اما به هردوشکل، می توانستم هم فراموش کنم ،هم به یاد آورم...

هر چند درخت ِمن خودش هم همینطور بود...مخصوصا وقتی به درخت چنار فکرمی کرد گاهی همین احساس را داشت...با این همه،شاید چون می دانست مبتلا به چه تلاش ِ جانکاه ِ بی پایانی شده ام،حرف های فیلسوفانه یا عارفانه یا نمی دانم..حکیمانه می زد..نه اینکه درختم یک حکیم یا عارف یا یک فیلسوف ِ سخت وجدی باشد..برعکس،این حرف ها را برای این می زد که من را آرام کند..طوری که حتی احتمالا بخندم وگردش کنان بروم به حاشیهً جنگل ودریاچه و به عشق ورزی ِپرندگان ِمهاجردر آسمان وآب نگاه کنم...

درخت ِمن به یک چیزخیلی اعتقاد داشت. که هیچ چیز دراین دنیا،خیلی سخت یاخیلی جدی نیست..می گفت به ماشین حساب احتیاج نداری..با انگشت هم نمی شود شمرد..فقط با یک تخمین ِ ساده می بینی که هیچ چیز ِ تازه ای در کار نیست و آنوقت همه چیز آسان تر وراحت تر می شود.. می گفت کرهً زمین میلیاردها انسان دارد.با آدمهای گذشته وآدمهای آینده که جمع کنی ممکن است به میلیون ها میلیارد هم برسد..تک تک ِ این میلیون ها میلیارد هم چیزهایی را به یادمی آورند تا چیزهایی را فراموش کنند..وچیزهایی را فراموش می کنند تا چیزهایی را به یاد آورند..می گفت همهً آنها نیز ممکن است درست مانند تواین کلمات راهم مرتب تکرار کنند..که شاید هم برعکس ..شاید هم هردو..شاید هم هردوبرای هردو..

اصلا شاید برای همین است که دنیا از کوه وغارش گرفته تا کتابخانه هایش پراز خط ونقاشی ونوشته شده..

می گفت  برای تک تک این میلیون ها میلیارد هم احتمالا چیزی وجود داشت یا دارد یا خواهد داشت که با دیدن ِ آن درست مثل ِتوبه یک اندازه اما به هردوشکل،می توانند هم فراموش کنند،هم  به یاد آورند...

می دانستم درختم چه می خواهد بگوید..

حرف ،حرف ِهمان اندازه هابود..به همان اندازه که حرف حرف ِهمان شکل ها..

باور کنید من در بارهً این اعتقاد ِدرختم که همیشه یک جورهایی آدم را به ابعادِ احساسات مشترک ومتفاوت ِهمگانی گره می زد وهمیشه یک جورهایی دنیا  را برای آدم تحمل پذ یرتر می کردهم ،برای آن پرستار مهربان که عاقبت دیر باوری کار دستش داد، توضیح داده بودم..تقصیر خودش بود که باور نکرد...

اصلا در مورد ِ واقع بین بودن، خیلی سرسخت ویک دنده بود.

حاضر بود هزارسال روبروی آدم بنشیند ویکریزطوری حرف بزند که انگارمسلم است که برای همهً بدبختی های بشری راه نجاتی وجود دارد،اما مسلما ًبا اندازه وشکل های واقعا واقعی.. وحتی یک لحظه هم انگشت ِ اشاره اش راازروی واقعیت ِ بیمارستان وبخش ِپذیرش وسکوت اتاق ها وموزائیک ِکف راهروها واندازه وشکل  واقعی قرص ها برندارد..

هر چه سعی کردم به او بفهمانم چیزهای دیگری هم در دنیا هستند که دیده نمی شوند امااندازه وشکل ِواقعا واقعی دارندوگاهی حتی چند تا اندازه وچند تا شکل دارند وگاهی اصلا فقط یک اندازه دارندوهزار تا شکل وشایدهم برعکس ..شاید هم هردو..شایدهم هردوبرای هردو..مطلقا باور نکرد وبازبه واقعیت ِاندازه وشکل قرص ها اشاره کرد..تا اینکه عاقبت آن بلا سرش آمد..

هرچند به نظرمی رسد دراین مورد درخت من ومن مقصر بودیم اما همه چیز کاملا صادقانه اتفاق افتاد.من جداً این پرستار وظیفه شناس وانسان دوست را دوست داشتم،ولی واقعا تقصیر خودش بود.حتی به او گفتم که مثلا همین خود من،هر وقت درختم را ملاقات می کنم ،می توانم به یک اندازه،اما به دو شکل،هم فراموش کنم وهم به یاد آورم..شاید هم برعکس ..شاید هم هر...ولی او سریع حرفم را قطع می کرد. آنوقت تند تند حرکت های عصبی انگشت ِاشاره اش  را کنترل می کرد وباشتاب می گفت،الان آب هم می آورم عزیزم!.. تو اول باید قرص ها رو بخوری ...بعد باهم دربارهً اندازه وشکل های واقعا واقعی حرف می زنیم عزیزم!...

گاهی که بدجنس می شوم فکر میکنم واقعا حقش بود که به آن اندازه وبه آن شکل ناگهان مجبورشد مستقیم وچشم در چشم روبروی درختم قرار بگیرد وچنان دستپاچه شود که حتی ناخودآگاه به اودست هم بدهد!..

 

اما حرف فقط حرف اندازه وشکل نبود..این وسط باید می توانستم جای چیزهای مبهم وجای چیزهای مسلم را نیز دقیقا بدانم..

یک چیز ِمهم ومبهم وجود داشت..اندازه وشکل ِآن خیابان..درخت چنار..آن پنجره..آن آدمها..مهمتر از همه ،اندازه وشکل ِ خانهً پدربزرگ..

 پدربزرگ خانه اش راچقدر با عشق ساخت؟..چه شکلی ساخت ؟اصلا آن را کجا ساخت؟..کنار آن خیابان..یا کنار آن کوچه باغ؟..در کنار هرکدام از این دوتا ساخته باشد موضوع کاملا متفاوت می شود..

یک چیزهم مهم و مسلم بود. پدربزرگ خانه اش را درکنار ِ همهً آن غروب های بارانی ساخت.این رادقیقا می دانستم..

اما چه شکلی ..به چه اندازه..چقدر وکجا...کنار آن خیابان..آن پنجره..آن آدمها که آرام آرام تبدیل به پنجره شدند..یا کنار آن کوچه باغ..کوچه باغ باریکی که ازپشت خانه می گذشت ومحل دلباز وامنی برای عبورآرام آدمها بود..کنار غرش دلنواز رودخانه..آنهم تنها با یک صدا..صدای پای اسب ها..

کوچه ای پر از پیچک وعطر بهارنارنج ودرخت واقاقی...من حتی یکی از آن کوچه هارا دیده بودم..هرچند سالها بعد بود..اول یکبار اتفاقی از آنجا رد شدم وبعد دیگر شد برای همیشه..یعنی همیشه که نه ..روزهایی که حالم زیاد خوب نبود ودلم می خواست درهیچ جای دیگر ِاین دنیا نباشم  وتنها دریک جای این دنیا باشم، می رفتم واز آن کوچه رد می شدم..اسمی هم همینطوری برای آنجا گذاشته بودم..کوچهً اقاقی ها...آنروزها کوچهً اقاقی ها آرامترین جایی بود که در دنیا برایم وجود داشت..وبه اندازهً زیبایی آرامش، درد آور، زشت وپررنج..

باید یادم باشد یک بار درختم را به آن کوچه دعوت کنم..مطمئنم دوست دارد درست وسط کوچهً اقاقی ها ،قهوه ای بنوشد..سیگاری بکشد..وگپی بزند..می توانیم با هم بنشینیم حتی کنار آن خیابان..آن پنجره..آن آدمها.. آن کوچه باغ..با غرش دلنواز رودخانه..آن هم تنها با یک صدا..صدای پای اسب ها..

اما اول باید بفهمم آن کوچه هنوز آنجا هست یا نه؟..واگر نیست،پس کجاست؟..حتما باید جایی باشد..ومن حتما باید بتوانم آن را پیدا کنم..

آنوقت می توانم بی دغدغه وآسوده درختم رابه چند تا ازبزرگترین مفاهیم قابل ِتفکروبحث برانگیز دنیا دعوت کنم.اصلا به چند تا نه..فقط به دوتا که ظاهراکمی جدی تر به نظر می رسند..زشتی وزیبایی!.. ودرست وسط این دوتا دربارهً شکل ها..اندازه ها ..چقدرها وکجاها با او حرف بزنم..یعنی در واقع مقدمه چینی کنم برای پرسید ن ِ همان چیز مهم و مبهم ...اینکه چرا اینقدر قاطی شده..یعنی چرا اینقدر من قاطی کرده ام..طوری که مرتب کلمات را دارم تکرار می کنم..خیابان..پنجره..آدمها..برگها..کوچه باغ.. پیچکها...بهار نارنج.. غرش ِ رودخانه..اقا قی ها ..صدای پای اسب ها..اندازه ها..شکل ها..چقدرها..کجاها...

وتازه ،این وسط ، جای درخت ِ چنار کجا بود؟....

دربارهً یک چیز مطمئن بودم .اینکه درخت ِچنار اصلا در آن خیابان نبود..یعنی بود..اما آن خیابان اصلا کنارخانه ای نبود که پدر بزرگ با عشق آن را ساخت..بنابراین آن پنجره که زیر درخت چنار بود هم نمی توانست رو به آن خیابان باز شود.. پس به این صورت آن آدمها هم نمی توانستند آن جا بایستند تا آرام آرام تبدیل به پنجره شوند..واینجاست که موضوع مهم می شود..شاید هم بی اهمیت می شود..شایدهم برعکس..شایدهم هردو..

وآنوقت است که همه چیزبه هم می ریزد..همهً چیزهایی که به زحمت جایشان را در ذهنم پیدا کرده ام،ناگهان جابجامی شوند..مخصوصا وقتی شما می پرسید از من..یامن می پرسم از خودم؟.. اینکه جای درخت چنار واقعا کجا بود؟...

 

درخت ِمن کمتر اخم می کرد،ولی وقتی دربارهً جای درخت چنار می پرسیدم اخم قشنگی وسط ِ ابروهای باریک وپرپشتش نقش می بست .به نظرم خودش هم می دانست که با این اخم چهره اش جذاب تر می شود.می گفت من باید به کتابخانه بروم وصدها کتاب به زبانهای مختلف درموردِ ریشه ها وتاریخ ودرختها بخوانم..می گفت درباره ًجای یک درخت که آدم هیچوقت سوال نمی کند!..

 

وآنوقت ازعلوم ِدیگری هم نام می برد..هندسه ،جغرافی ،فلسفه ،روانشناسی، هنر..ودهها ایسم وایست که باعث می شد ساعتها بایستم وسط کتابخانه های بزرگ وبی انتها وآخر سر هم دست خالی وگیج وبیزار برگردم به اتاقم ودراز بکشم وپتوی قدیمی ام را بکشم روی سرم واینطوری لااقل چند ساعت دنیا را نبینم.. اگر در چنین مواقعی درختم اتفاقی به ملاقاتم می آمد،دیگرلبخند های ملایم وپنهان نمی زد..

بلند بلند می خندید ومی گفت که من خیلی ساده ام وخیلی زود باور می کنم واین زود باوری خطرناک است وبالاخره یک جایی در این دنیا کاردستم می دهد..می گفت همیشه که نباید رفت وسط ِ کتابخانه ها ایستاد ودنبال ِ ایست ها وایسم ها ودهها علم دیگر گشت.. بهتر است بروم و به کشاورزان ودهقانان نگاه کنم..هرگز حتی جای کتابخانه هایی که من به آنها سرک کشیده ام را هم نمی دانند، اما جای یک درخت را خوب می دانند..می گفت با این روش من هیچوقت موفق نمی شوم حتی جای چیزهای کوچک را در این دنیا پیدا کنم ،چه برسد به جای یک درخت!...

 

گاهی حس می کردم  درختم خودخواهی های دلنشینی دارد .شاید به خاطر این بود که همیشه زیر پای او محکم بود وهمیشه زیر پای من سست..البته از این که در این مورد درکم نمی کرد، می رنجیدم..والبته حق نداشتم برنجم..اگر درخت ِ من، پایداری واستحکام را انتخاب کرده بود و من هنوز به این شعور نرسیده بودم که تقصیر او نبود..

اما درختم هربارمتوجه می شد..حتی متوجه می شد که دارم در مورد ِحق داشتن برای رنجیدن ویا حق نداشتن برای رنجیدن و یا شاید بر عکس..ویا شاید هر دو ..ویا شاید هر دوبرای هر دو..فکر می کنم...

درخت ِمن اساسا، برای احساس، احترام ِخاصی قائل بود..

شاید به خاطر همین، حتی گذر ِ سریع ودرهم برهم ِ فکرهای آشفته ام در بارهً احساس ِ این شایدها..یا این برعکس ها..یا این هردوها..یا این هردوبرای هردوها..راهم خیلی زود حدس می زد وسعی می کرد تحلیل دقیقی وسط ِ این اوضاع شلوغ ِ هردوها وبرعکس ها وشایدهاوخیلی چیزهای دیگر..داشته باشد..

 

خوب یادم هست که در موردِ این تحلیل های دقیق ِدرختم هم به آن پرستارمهربان گفته بودم.ولی باز به جای اینکه باور کند،مخصوصا وقتی این کلمات ِ تحلیل های دقیق راشنید ،اصلا فراموش کرد به عنوان یک پرستار ِ دلسوز استخدام شده که حقوق بگیرد.برعکس بادلسوزی واقعی کار کرد تا آخر ماه به بانک برود وحقوق بگیرد..فکر می کنم عاقبت همین بود که کار دستش داد..

 

یکی از آن شبها، وقتی تازه آن هم فقط چند تا از تحلیل های دقیق درختم را به او گفتم،اول از شدت حیرت ونگرانی رنگش پرید..می دانستم چقدر دل ِ نازکش دارد برای من می سوزد.از این بابت جداً برایش ناراحت بودم.بعد از دقایقی بر خودش مسلط شدولبخندی زد وشروع کرد به نوازش های ملایم ِ من وگفت:تو باید بتوانی بخوابی عزیزم!..فردا با رئیس ِ بخش در باره ً یک اتاق کاملا خصوصی وآرام،که آرزویش راداری، صحبت می کنم..به تو قول می دهم عزیزم!..توباید بتوانی خوب استراحت کنی..تو احتیاج به خواب داری عزیزم!...

با ریخت وقیافهً نگران ومضطربی که این پرستار ِبدبخت پیدا کرده بود،اصلا جای خندیدن نبود.من هم خیلی تلاش کردم خودداری کنم..اما تقریبا غیرممکن بود..آخراین پرستارنازنین چطور متوجه این تفاوت نمی شد؟!...دغدغه ً من دربارهً جای یک درخت کجا ودغدغهً اودربارهً جای خواب من کجا؟...

 

بهرحال توضیحات درختم در بارهً جای یک درخت ،کوتاه وعلمی وتکان دهنده بود!می گفت وقتی همه ًکره ًزمین از خاک باشد وجای یک درخت هم در خاک باشد،پس یک درخت می تواند همه جا باشد!..

من چطور متوجه این موضوع نشده بودم؟!

راستش را بخواهید همیشه ازاینکه درختم می تواند  درخت چنار،آن خیابان،آن آدمها، آن پنجره و آن برگها رااینقدر دقیق بشناسد تعجب می کردم ولی هیچوقت توجه نکرده بودم!..

اگر یک درخت می تواند همه جا باشد،پس دیگرفرقی نمی کند پدربزرگ خانه اش را با عشق، کنار آن خیابان ساخته باشد،یا کنار آن کوچه باغ...  پنجره ًزیر درخت چنارهم دیگر فرقی نمی کند که رو به کدامیک باز شود..  آن برگها هم می توانند همه جا باشند...به این صورت آدمهای کنار پنجره نیز می توانند همه جا بایستند وآرام آرام تبدیل به پنجره شوند...واینجاست که موضوع مهم می شود ..شاید هم بی اهمیت می شود..شاید هم برعکس..شاید هم هر دو..شاید هم هر دو برای هر دو...  

 

بهرحال من اگر نگویم همه،لااقل این موضوع را در شبهای طولانی که آن پرستارمهربان ِ نگون بخت، کنارم تا صبح بیدار می نشست به او گفته بودم...

اینکه درخت من ،درخت چناری را در آن سوی اقیانوسها می شناسد که می تواند همه جا باشد..حتی یادم هست روی این مورد که درخت ِچنار آنسوی اقیانوسها می تواند همه جا باشد چند بار هم تاکید کردم..اما به جای اینکه باور کند ،صبح که می شد دوان دوان از وسط راهروها، خودش را به اتاق رئیس بخش می رساند ودربارهً تعویض شکل واندازه ً قرص ها چنان با دلسوزی بحث های طولانی راه می انداخت که از نفس می افتاد.....

تا قبل از آن صبح که ناگهان وچهره به چهره رودرروی درختم وسط یکی از همان راهروهای بیمارستان قرار بگیرد وهمان روز به این نتیجه برسد که باید تا آخر عمر بستری شود،هیچ صبحی را به یاد ندارم که فراموش کرده باشد ،این تاریخ ِسال وماه وروزوساعت ودقیقه وثانیه را از من بپرسد ...

...وامروز چندم است؟..وامروزچند شنبه است؟...

    ...........

ومن پاسخی می دهم به زمزمه.. که پاسخی داده باشم به شما..اما روشن نیست ..اما تاریک است..شاید هم هردو..شایدهم برعکس.. شاید هم هردوبرای هردو...

چه مدت است که به درختم سلام نکرده ام؟...باید از تقویم کمک بگیرم..باید دقت کنم..باید خیلی دقت کنم..باید هوشیار باشم تا جای پاهایم وجای چشم هایم را لابلای برگهای تقویم گم نکنم..

چند روز است که درختم را ندیده ام؟...باید دراولین فرصت به جنگل بروم .باید ازاو بپرسم...این پرسش شبانه مان را می گویم..شما می پرسید از من؟..یا من می پرسم از خودم؟...

..باید همین امروز به آن چهار راه جنگلی بروم..به نزدیکی های آن دریاچه..واز درختم که سالیان درازیست آنجا ایستاده،بپرسم ،آیا می داند امروزچند شنبه است؟...آیا می داند من کجا وچه وقت گم شده ام ؟...آیا می داند به عید چند روز باقی مانده؟...آیا می داند امروزچندم است؟...

 

 

 

 

 ...ادامه دارد..

+ نوشته شده در  13 May 2008ساعت 6:3  توسط شالیز  | 

دریک چهار راه جنگلی،نزدیکی های دریاچه،درختی دارم من.

هرگز فراموش نمی کنم که به او سلام کنم. هرروز.مگر فقط روزهایی که حالم زیاد خوب نیست.تازه آن روزها هم حتما کمی آنطرفتر به یاد می آورم که فراموش کرده ام به او سلام کنم.

 شما هم دیگر او را می شناسید.یعنی نمی شناسید.اما من دیگر نام درختم را به زبان آورده ام . هرچند، من هرگز نتوانستم بزرگترین وزیباترین نام او را بدانم..شاید چون درخت من ،برای من نامهای آرام وزیبای زیادی داشت ..بهرحال اگر بتوانم، کم کم درباره اش بگویم ،شما هم کم کم او را می شناسید.درخت من کاج بلند سر به آسمان کشیده ایست که درروشن وتاریک یک غروب حس کردم می خواهدبا من حرف بزند،می خواهم با اوحرف بزنم.حرف زد.دیدم چقدر حرف دارد.حرف زدم.دیدم چقدر حرف دارم.

زمانی گذشت تا ما فهمیدیم به اندازهً هزاران ریشهً گره خورده و فرورفته دردل ِزمین ودردل ِدل،حرف داریم با هم...

و از آن غرو ب به بعد دیگر شد درخت من. یک راز کوچک دو نفره که با حس مبهمی می خواست پنهان بماند...اما پنهان کاری با شما را دوست ندارم.مخصوصا وقتی پای چیزهای قشنگ در میان باشد و مخصوصاوقتی ما به هم قول داده ایم همهً چیزهای قشنگ دنیا را به هم بگویم.

می پرسید این درخت کجا بود..الان کجاست..مگراصلا ممکن است یک درخت با آدم  حرف بزند..؟فهمیدم.شما هنوز باور نکرده اید.  من هم می خواهم همین را بگویم.. خودم هم اول باورم نمی شد.فکر کردم به خاطر غروب است و وهم جنگل ..اما وقتی یک روز صبح در زدند و من دررا که باز کردم  قامت کشیده و چهار شانه و بلند درختم را دیدم با موهای پریشانی بین طلایی وقهوه ای وزیتونی وچشم های آرامی بین آبی وخاکستری وسبزکه به ملاقات من آمده و می گوید می خواهد با من سیگاری بکشد وقهوه ای بنوشدوگپی بزند...دیگر کاملا باورم شد که این درخت می  تواند. حتی بیشتر ، این قدرت راهم دارد که یک آدم را از میان هزاران آدم رهگذری که هرروز می بیند انتخاب کند و برای هر مدتی که دوست دارد ،فقط با او قهوه بنوشد، سیگار بکشدوحرف بزند.

اینکه زبان آدمها  مختلف است هم اصلا برایش مهم نبود،چون به خوبی می دانست به اندازه تک تک آدمها کتاب فرهنگ لغت در دنیا وجود دارد...تازه بعدها که همدیگر را بیشتر دیدیم من به چیز دیگری هم پی بردم ،به این که برای درختم پیدا کردن معنی لغات از توی کتاب خیلی اهمیت ندارد و دوست دارد فقط با نگاه ،صدا واحساس معنی زیباتری برای کلمه ارتباط پیدا کند..

با گذشت زمان چیزهای مهم دیگری هم فهمیدم ..مثلا اینکه رسیدن به نتایج ِساده ،ابدا آسان نیست ودرخت ِمن توانسته  بعد از سالها وسالها ایستادن در آن چهار راه ِجنگلی وبعد از دیدن هزاران هزار رهگذر، به این نتیجهً ساده برسد که برای داشتن یک ارتباط ِ زیبا و عمیق ، زبان، اولین مشکل نیست..واولین مشکل در همان احساس وصدا ونگاه است..  

می خواهید بدانید درخت من کیست؟

می گویم.امانه خیلی.راستش را بخواهیداصلا الان دلم نمی خواهد یکدفعه آن هم خیلی درباره مهم ترین چیزی که در زندگی ام داشته ام بگویم. فعلا فقط کوتاه و همین قدر بدانیدکه درخت  من یک کاج بلند طولانیست که درختی را در آنسوی اقیانوسها می شناسد.

درخت من درسالهای دیگری زندگی کرده..اما من می دانم وشما هم مطمئن باشید که حتما درخت چنار را می شناسد..درخت چناری که او نیز در سالهای دیگری در آنسوی زمین زندگی کرده..

همان درخت چناری که قبل از اینکه ازدست برگهایش به شهرداری شهر شکایت کنند..آنقدر برگ داشت..آنقدر برگ داشت..آنقدر برگ داشت..که می توانست پناه بخش خانه ای باشد که پدربزرگ با عشق آن راساخت..و پناه بخش آن پنجره...پنجره ای زیر سایه انبوه هزاران برگ چنار و زیر سایه انبوه هزاران آدمهایی که بعدها آرام آرام تبدیل به پنجره شدند...

آیاپدربزرگ هم انبوه آن آدمها را دیده بود؟

من این را هم مثل خیلی چیزهای دیگر نمی دانستم. حتی نمی دانستم پدربزرگ هنگامی که داشت پنجره اش را باعشق می ساخت آیاانبوه آن برگهارا نیز دیده بود یا نه...یک روز که درختم به ملاقاتم آمده بود وداشت به سیگارش پکی می زد و قهوه اش را می نوشید،ناگهان این را به من گفت....

 

 

 

قسمتی کوتاه از یک نوشته 

+ نوشته شده در  12 Mar 2008ساعت 17:11  توسط شالیز  |